X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1386
دوستای خوب

سلام ..واقعا نمی دونم چی بگم ..ادم وقتی دور و برش پر میشه از دوستای خوب ..دوستایی که هر کدوم به نوعی می خواهن بهش کمک کنن...نمیدونه چی باید بگه ....می دونی چرا اینو گفتم ؟چون الان می خواهم از یه دوست خوشگل که  همکار گلمم هست  تشکر کنم ..که برای وبلاگم مطلب فرستاده ...مهلا جان ممنون و متشکر در ضمن تولدت را هم تبریک می گم .

 

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذیرفت. او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود، بطوری که نمی‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند! عذاب آن ها وحشتناک بود. آن گاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم همان قاشق های دسته بلند... ولی در آن جا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در این جا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند، با آن که همه چیزشان یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در این جا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشق غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.